Samstag, 2. Juni 2012

میراندای زیبا





 j-asadian.blogspot.de



جواد اسدیان


میراندای زیبا و خانه‌ای بر بلندای ماهور

یادِعاطفه سهالی
زمستان 2003


این بار نوبت مکزیکی‌ها بود که حمله کنند. آنان، لباس­هایی گشاد و پر از رنگ­های روشن بر تن داشتند و بر کلا‌ه‌هایشان پرهای بزرگ عقاب نشانده بودند. از توی دو کاریزی یورش آورده بودند که از بلندی‌های دو رشته کوهِ روبروی هم کنده بودند به سوی دره‌ای که حالا خیابان اصلی شهر است.
پس ار اینکه آخرین مکزیکی‌ها از دهانه­های کاریزها به بیرون تاختند، سیل آب روان شد. همه جا را آب گرفت.
من با میراندای زیبا بر سکویی از صخره ایستاده بودم. در تیررسِ سواران بودیم و سرگردان. لابلای بوته­های خیسِ سرخس پنهان شدیم.
میراندا گفت: «نترس!»
من، می لرزیدم.
گفتم: «میراندا! من از سرمای این آب می ترسم.»
میراندای زیبا دست های سردم را در دست­هایش گرفته بود و تـوی چـشم‌هـایـم نـگاه می‌کـرد و می‌خندید.
میراندا می‌دانست به چه چیزی باور نداشته باشد.
به من گفت: «مکزیکی‌ها، خوار شدۀ آزادی هستند و برای پیروزی تاخت و تاز می‌کنند. ما، برای سقوط شتاب داریم.»
گفتم: «میراندا من می‌ترسم! همۀ مرده‌ها در من زنده­اند.»
جنگجویان، تا دور، رفته بودند؛ اما در میدان ذهن من هنــوز دارند می‌چــرخند. هر سواری که بر خــاک می‌افتد، مرده‌ای در من زنده می‌شود. خطاب به میراندا، ادامه می‌دهم: «من گنجایش اینهمه خاطره و کابوس را ندارم! هیچ سرنوشتی به پایان خود نمی‌رسد. انسان نـاتـمام، انـگار کــه همیشـه در میــان نیستی ست که بــوده ست!»
 آب توی دره، سیل آسا روان است؛ مثل رودخانۀ خروشانِ« وَرزاُب» در شهر دوشنبه.
هر بار که جنگ بود و سیل می‌آمد، خانه‌ام را به ماهور بالاتری بر کمرگاه های کوه، منتقل می‌کردم. گِل و لای، اینجا و اکنون، تمام کوهراهه را پوشانده است. به سختی می‌توانیم قدم‌ها را میزان کنیم. رد سم اسبان، همه جا را پر از چاله کرده است.
خیابان را آب برده است. از مسیل لای گرفته، به زحمـت بـالا می رویـم. میـراندا، جــلوی مــن تــلاش می‌کند. او، در منظر من، خلاصۀ تمام جهان شده است.
روی ماهورها برف نشسته است. قلۀ کوه، مثل عروسی ست که جامه‌ای از حریر سفید پوشیده است.
می‌پرسم: «چرا خیابان را در ته دره کشیده اند؟» میراندای زیبا که اندام غزلوارش به جلو قوسیده است، صورت موزونش را به سوی من برمی‌گرداند و با صدایی که در هـوا بـخار می‌شود، مـی‌گویـد: «می‌خواستند مکزیکی‌ها را در خیابان به آبِ کاریز ببندند.»
اما، این بار، آنها خود از اعمــاق کاریــزها آمــدند. مــن می‌فهمیدم و کم کم درمی‌یافتم که در بطن هر ابتکارِ خردمندانه‌ای ، جهلی ناخواسته نیز نطفه می‌بندد.
هیچکس در آمد و شد نیست.
کلاغی، بر برف‌ها نشسته و در گرمای خودش، کز کرده است. وقتی کلاغ‌های کز کرده را می‌بینم، ســرمــای برف، طبعِ خاطره می‌یابد و اگر جنگ نباشد، موسیقیِ دلپذیر زمین را می‌شود از درونی­ترین لایه‌های آن شنید؛ مثل امواج نوری که در دنیای زمهریریِ کارمِنِ عاشق، برای همیشه زبانه می‌کشند. من این خاطره را در روزی برفی، پیش از آن که تقدیر شوم، همه چیز را به تاراج ببرد و در آتش خـود دود و خاکستر کند، با بهت کامل چشم دیده‌ام.
می‌گویم: «میراندا تو چرا اینقدر جوانی؟»
می‌گوید:«من همیشه جوان بوده‌ام.» میراندا لحنِ صـدایش را خوشتر می‌کند و ادامه می‌دهد: «حالا داریم می‌رسیم!»
خــطابـی در زمــانِ پُر شتــابِ ذهـن، سکــوتــم را به اضطرابِ درونم تبدیل می‌کند: «میراندا! با این دره های ژرف، هرگز نمی‌رسیم! هرگز نخواهیم رسید! جاده ای برای رسیدن نیست! پایی در این لجن،  برای رفتن نیست! در هر قدم مانعی ست که از بلاهت و تحمیق سیراب می‌شود و آنــگاه کــه از سر اشتیـاق، بر بالاترین ماهور ایستاده‌ای، آنقدر تنهـایـی کـه می‌دانی، این، همـان نرسیدن است که اوج تنهایی ست. بـا ایـن خـیابـان‌هـا و با این دره ها، هرگز امکان رسیدن نیست! میراندا! ما، مرثیه­هایی از بهشتی گمشده هستیم!»
میراندای زیبا، گلوله ای کوچک از برف ساخت و به سوی کلاغ، پرتاب کرد. کلاغ، تنها به شوری که در میرانداست، نگاهی کرد و باز در گرمای مطبوع خود فرو رفت.
میراندا با صدایی که در برودت هوا دیده می شود، بلند می‌گوید:«این است بزرگترین پیشامد، در روزی برفی.»
بـه کنـدی در بـورانی کـه برخـاسته است، پیش می‌رویم. کوهراهه از سُمکوب اسبان به لای و لوش آغشته ست و در زمان و زمینی که از بارشِ برف سفید شده است به سیاهی می‌زند.
میراندا، صورت مهتابی رنـگش را برمی‌گردانـد و می‌گوید:«حالا داریم می‌رسیم!»
ناگـاه در می‌یـابـم که من هیچگاه، هیچ پیکر و پیکره‌ای را با این توازن و هماهنگی ندیده‌ام! خروش سیل را از پایین دره می‌شنوم، با این وجود، اما می‌پرسم: «میراندا چرا من سال‌های عمر تو را ندیده‌ام ؟» میراندای زیبا با دانشی که صدایش را متین می‌کند، می‌گوید: «من همیشه جوان بوده‌ام.» در ادامه، آنگونه که در ریزش تند برف، تبسمش فـهمـیده شود، به مـوهایم اشاره می‌کند و نرم می‌گوید:« پیـری، از مرد بودن است.»
دستم را به دست می‌گیرد و مــرا هـمــچون بازیـچه‌ای شیرین، به دنبال می‌کشد.
می‌گویم:«خانۀ من بر بالاترین ماهور این کفته‌هاست و در این هوا، قهـوۀ داغی کـه مـن آمـاده می‌کنم، بی‌همتاست!»
- «همینجاست.»
میراندا از شیب کوتاهِ سمت راست بالا می‌رود. از پایین که نگاهش می‌کنم، همتراز آسمان شده است. در پردۀ شیری آسمان و برف و زمان، لبخندی می‌زند و من، تند و چابـک به سـویـش می‌شتابم. کمی دورتر، خانۀ یک طبقه‌ای که مثل اسپانیا سفید است، بنا شده است. پرده کرکرۀ سیاهی از پنجره آویزان است. میراندای زیبا، با انـگشت سبابـه، خـالِ بـالای ابـرویـش را نشـان مـی‌دهــد و بـا لـکـنتِ شوخـی کــه بـر زبـانـش می‌اندازد، می‌گوید: «مثل خالِ بالای چشم من است، بر این پنجره، این پرده!»
دری را کـه کـنار پنـجــره تـعبیــه شده است، باز می‌کند. میراندا، در حالی که پشتش به دیوار است و به نظر می‌آید که برای تکاندن موهایش خم شده است، از من می‌خواهد که وارد شوم. پیش از اینکه پایم را به اتاق بگذارم، جیغ بلند مادر میرانـدا را می‌شنوم؛ با خـنـدۀ شیـرینـی در چـهـره­اش که از هر استقبالی، خوشایندتر است. میراندا می‌فهماندم که باید کفش‌های گل آلود را از پا درآورم.
با مادر میراندا به گرمی دست می‌دهم و با تبسمی بر صورت، سرم را کمی فرود می‌آورم. نگاه شگفتی آور میراندای زیبا را که نگران رفتار من است، با تمام هستی‌ام احساس می‌کنم. خواهر میراندا، در حالی که پشتش به دیوار است و به نظر می‌آید که برای تکاندن موهایش خم شده است، مــوهایش را با دو دست به پشت سر می‌کشد و بی آنکه حرفی بزند، مرا مانند اتفاقی که از دیرباز در انتظارش بوده است، ورانداز می‌کند. مادر میراندا به مردی که در زیر پتو دراز کشیده است، اشاره می‌کند و آهسته می‌گوید:«این جنگجو، آنقدر کتاب خوانده است که همیشه به جای همه خواب می بیند.»
می‌گویم: «بزرگترین شکست هنگامی ست که دشمن، چنان خود را پخش و گسترانده است که دیگر، پاره­ای از ما شده است. آنگاه، ماییم که دشمن ماییم و هر کس بازیگرِ ناشیِ نقشِ خویش می‌شود؛ بر صحنه‌ای که خود ساخته است.»
میراندای زیبا، دهانش را می‌آورد بیخ گوشم و آرام می‌گـویــد:« آنهـا بـرای جنگ نیست که حمله کرده‌اند!» نفس‌های میراندا، جانم را انباشته از عطر زندگی می‌کند.
مــادر میراندا، کنار جنــگجـویی که خوابیده ست تا خواب همه را ببیند، می‌نشیند و مــا از درِ انتهای سمت چپِ اتـاق، می‌رویم به اتاق میراندا. 
میرانــدای زیبــا، مـی‌نشینـد کنـارم و سـرش را می‌گذارد روی کشالۀ ران من. شمــعدانِ نقرۀ عتیقه‌ای بر طاقچۀ روبروی من گذاشته شده است و شمعی عقیق رنگ در آن می‌سوزد. پشت شمعدانی، تصـویـر خــواهـر میراندا در لـرزۀ شـعلــه‌های شمـع، چشـم را بـه ناگزیـر، جذب می‌کند. با شگفتی و ذهنی سنگین در­می‌یابم که این تصویر را، بیشتر از خود او که اینک در برابرم دراز کشیده است، می‌شناسم. این چشم‌های درشت ایرانی را، هنگامی که سرشار از عشق بودند و به افق نگاه می‌کردند، به گناه دیدن و میل سوزان خواستن، از حدقه درآوردند و پیکر خونینش   را بر دار کردند و آنقدر در گذر باد و سرما و روز ماند تا باز بر سکوت، غبار فراموشی نشست. دست چپم را زیر صـورتش می‌گیـرم. دانۀ رخشانِ اشـکی از مـروارید، فرو می‌افتــد. مرواریـد را بـه میرانـدای زیبـا، نشـان مـی‌دهم. میراندا سرش را روی زانویم می‌چرخاند و با چشمانی که واقعـیت را دیده‌اند، به من نگاه می‌کند و می‌گوید:« دوست نداشت با نفی خود، قدیس شود. روان او مانند آناهیت، در تنش بود. هرگز دعایی بر لب نیاورد!» میراندا، درِ جعبۀ منبت کاری شده‌ای را که نزدیکش بود باز  می‌کند و پیش از آنکه حروف طلایی را از درون آن درآورَد، به خواب می‌رود. من، در حروفی که هر کدامشان رویـدادِ آن روز بـرفی را روایت می­کنند، او را به خاطر می­آورم که پیکر تاراج شده­اش را بر دوش گرفته­ام و به معبد مرمر بالاترین ماهور می­برم. بـه مـن می آموخت: «باید در سایۀ سار شوق نشست و از اشتیاق تن به زندگانی، لذت برد.» و هنگامی که ما غرقه در عادت شیرین تن بودیم، و از میل زندگانی به عشق، سیراب می‌شدیم، مؤمنین آمدند، بردند و بر دارش کردند و آنقدر در گذر باد و سرما و روز ماند تا باز بر سکوت، غبار فراموشی نشست. موهای بافته‌اش را باز می‌کند و همانگونه که در قاب آرایش کرده است، مـوهایش را در دو سمــت صورتش، رهــا می‌کند. اندوه و التهابم را با لبخندی می‌پوشانم و در دایره‌های حیرت سرگردان می‌مانم. از ناگزیری نیست که بر دوش می‌اندازمش و از مسیل پنهان در برف، به خانۀ ماهور بالا رهسپار می­شوم! تـوفان، دانـه‌های‌ ستاره‌ای برف را در تمام فضا می‌پراکند. کلاغی، بر برف نشسته و در خود کز کرده است؛ مثل خاطره‌های من، از دور سیاهی می‌زند. حسرت و شگفتی و سرما، راه ناهموار  را دشـوارتر می‌کند. ذهنم، پیشاپیش من تا دوردست می‌رود. کنار خانۀ بالای ماهور، معبدی از سنگ مرمر سفید بر آمده است. در ورودی را از پیکرۀ میراندای زیبا تراشیده‌ام که از زنانگی خود شکفته است. چشمان هشیار خواهر میراندا که در شعلۀ شمـع، تـا ژرفـای تـاریکی نـفـوذ می‌کـننـد، پرتو جمله‌ای را در اتاق می‌افکند که می‌باید بر طـاقِ در معبـد، کنـده شـود:«تن، بهشت انسان است.» با صدایی که تا ناکجاآبادهای جان من طنین می‌اندازد و سرشار از معرفتِ ناب است، می‌گوید: «بهشت است تن انسان.» میـرانـدا نیـاز من را در می‌یابـد و وقتـی هلالی از چشمانش را می‌گشاید، زمزمه می‌کند: «تا عاشق بود، نمی‌خوابید و می‌جنگید. یک روز که جنازۀ تاراج شدۀ زن را پشت در انداختند و خیره و بی‌آزرم در چشمهای سردار نگاه کردند و به ریش‌های حنا بسته‌شان دست کشیدند و وزوز کنان دعایی خواندند، سردار به بیداری پشت کرد و کم کم به خواب معتاد شد. در ابتدا، کمتر، سپس بیشتر و بیشتر خوابید و اکنون، کابوس­های همه را در خواب می‌بیند.»
پرسش، آشفته‌ام کرده است. می‌گویم:« پس مکزیکی ها ... » 
چشـمان درشت ایــرانـی‌اش را باز می‌کنــد و پیش از آنـکه حـروف بــه پرسشی تـبــدیـل شونــد، می‌گوید: «مـکزیـکی‌ها، تعبیر شیرین خواب‌های او هستند.»
میراندای زیبا، سرش را روی کشالۀ ران من می چرخاند. چشمانش را مثل غنچه ای که شکوفایی را در خود پنهان کرده است، می بندد و من تا بیداری، خواب او را می بینم و لبالب از نشاط می شوم.



Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen