جواد اسدیان
j-asadian@web.de
j.asadian.blogspot.com
j.asadian.blogspot.com
بختک
غربت،
نه همین خاطرِ شوخ،
نه همین بختِ آسوده از بیختۀ پاکِ بیگانگان است و بس.
نه همین آسایش به بیداری و راحتِ ناب، در خواب.
نه همین شوکت، در فردای آفتابی یا در هوای دوداندودِ پوشالی.
غربت،
در پیشِ چشم مرگِ تدریجی ست.
سروی افراشته در باغ بی خاکی،
بر پای خود لرزان، چو بید.
نه آشیان دارد بر آن مرغی
نه می آید از آن نغمۀ بیدارباشِ بامدادی.
در حصار سیم و آهن و سیمان
زیور است تنها، همه آذین.
تنومندی خوشتراشیده، بی بر و بار است.
همین آبی که می نوشد
می پوسد، خاموش و پنهان ریشه اش را در پُشته های رنگارنگِ ریگ.
سیمرغِ بر قاف است،
مرده در نطفه، زالِ زرش زار
در چنگال کرکس، آن دیگران جوجه کانش.
کهکشانِ تنهایی ست به هر مضرابِ خوش پنجه، به هر دستگاه
دریغی تلخ، در هردمِ جانم به کرات؛
در هوایی صاف یا زیر سقفِ آسمانی، آویخته از انبوهِ سیاهِ ابر
کوتاه.
تنگنایی پر از دود و بخاری از آه.
رستمی بی رخش و بیمار است،
آنک، بختکِ غربت.
آنک، بختکِ غربت.
سهراب او در کنجِ کافه های تاریک ومتروک و دور از راه و هر شاهراهی
بی پدر، افیونی و چُرتی.
این چنین است ای مادرم میهن!
ای پیر و ای فرزندِ در خاطرم، بیدار! ای دوست!
کاین چنین با مرگ خود نیز باید زیست. زندگی باید کرد.
26 فوریه 2012
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen