جواد اسدیان
j.asadian.blogspot.com
j-asadian@web.de
1 مارس 2012
جنبش نوین شهروندی، حُسن و جمال و فرّ ذاتی
نقد دین، پیششرط هر نقدی است
کارل مارکس
کونِ خر را نظام دین گقتم
مولوی
این تشریح کوتاه و گویایی از مولوی ست در بارۀ آخوندهایی چون خمینی که گفته بود: «اقتصاد مال خر است.» ونیز، هشداری ست به ملای مکلایی چون سروش که پیوسته در پی مصادرۀ مولوی و هرازگاهی حافظ ماست.
تکامل اجتماعی، همیشه به معنای حرکت به جلو نیست. تاریخ نمونههای زیادی را به خاطر دارد که ملتی در پیچهای تاریخی، به عقبگردهایی تاریخی تن میدهد تا با توان و نیرویی متمرکز و انباشته شده، جهشهای بزرگ و تاریخساز را از نو، امکان پذیر کند. بر این باورم که مردم ایران در بزنگاهی چنین تاریخی بسر میبرند. بر روشنفکران و اندیشمندان و کنشگران سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ست که با کمتر کردن فاصلههای پروژههای سیاسی و فرهنگی با خواستههای شهروندی ایران، روشنگرانِ زمانۀ این جهش تاریخی و تاریخساز، باشند. با توجه به حکومت خونبار اسلام درایران، ما ناگزیرم که برداشت خود را از اسلام روشن و شفاف به خود و به مردم توضیح دهیم. اندیشمند بزرگ، مارکس درمقالۀ خود «در بارۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل» جان کلام را در بارۀ دین چنین ادا میکند: «دین، تنها، خورشیدی ست خیالی که به گرد انسان میچرخد، تا به هنگامی که وی به گرد خویش در حرکت نیست.» و اشارهای دارد که بدون دریافت و باور به آن، کارکردِ فرهنگی و سیاسی ما، در مردابِ مجاب و تفسیرهای خرد ستیز، فرسوده میشود و از میان میرود. مارکس در همان نوشته، میآورد: «دین، زمزمهگر هیولایی ست در تنگنا و عاطفۀ جهانی بی قلب...و نقد دین، پیششرط هر نقدی است.»
من به آنانی که همیشه در پسِ پشت عادتها و سنتهای مردم پناه میگیرند تا مانایی اسلام را هر چه بیشتر تضمین کنند، ناگزیرم یادآور شوم که دست کم، معاصر عطار نیشابوری باشند که چند سد سال پیش، با پرهیز از «عبادت و مسجد» به این صراحت رسیده بود که: «با عادت و رسم نیست ما را کار.»
درست به هنگامی که جنبش شهروندی ایران، اوجی میگیرد و پایههای نظام آخوندی را به لرزه درمیآورد، مدعیان سوسیالیسم و دمکراسی و... که بیشتر، در سازمانهای سیاسی موجود خانه کردهاند، از خواب گران بیدار میشوند و تمام تلاش خود را به کار میگیرند تا عمر حکومت نابهنگام اسلامی در ایران درازتر شود. ابزار اینان نیز همانند ابزار آخوندی، ترویج توهم است و بهره گیری از دروغ و فرافکنی بیمارگونۀ ذهنی.
به این امر بیشتر میپردازم:
1. ناکارایی سازمانها و احزاب سیاسی موجود در طرح خواستههای واقعی مردم و عدم شناخت آنها از وظایفِ نظری - سازمانی خود، ما را ناگزیر می کند که جنبشی نوین را سازمان دهیم.
2. جنبشی نوین است که بتواند به گونهای خودپو، به جنبشی شهروندی بیانجامد. همۀ لایههای شهری جامعۀ ایران، بویژه زنان در نابودی رژیم اسلامی ذینفع هستند. همگان میتوانند و باید که در مبارزه با حکومت اسلامی شرکت کنند؛ تجربۀ مبارزۀ جاری نیز در همبستگی همگانی، ستایش برانگیز است. جنبش شهروندی نوین، برخاسته از شرایط نوین اجتماعی ست و شایسته و بایسته نیست که افراد مدرن و سکولار و لائیک را بنا بر دیدگاههای آنان نسبت به نوع نظام آینده، از این مبارزه محروم کرد.
3. خویشکاریِ جنبش شهروندی، شناخت و طرح خواستههای جامعۀ شهری ایران است که ویژگی اساسی آن پس از سه دهه تجربۀ حکومت اسلامی، از سویی رویگردانی گستردۀ مردم از اسلام است و از دیگرسو، مبارزۀ همه جانبه و فرهنگ ساز است با حکومت سرکوب و سانسور و کشتار اسلامی. رویکرد مردم به منش و فرهنگ خود، چنان است که شیخ کروبی نیز، بسان بسیاری از همتایان خود، نمی تواند از طرح «ایرانگرایی» در «انتخابات» نمایشی 22 خرداد 88 و نیز در اطلاعیه های پس از آن، چشم بپوشد. احمدی نژاد و راهنمای او رحیم مشایی نیز، پی برده اند که برای فریب مردم هم که شده، باید از خواست رو به گسترش ایرانگرایی استفاده و سوء استفاده کنند. و، این در حالیست که بیشترینۀ سازمانهای سیاسی سنتی در بستر تنگِ باورهای منجمد، غیلوله میکنند.
4. بیشترینۀ سازمانها و حزبهای سیاسی سنتی با دوری و پرهیز از پذیرشِ خواستههای شهروندی امروز، امر مبارزه را تا حد زد و بند با حاکمان و ناحاکمان مسلمان فروکاسته و با طرح مسایل بیهوده، حاشیهای، انحرافی و شبهنظری، از سویی، خواسته یا ناخواسته به بقای حکومت دهشتبار اسلامی یاری میکنند و از سوی دیگر، با رویکردِ دایمی به آن «جناج دیگر» حکومتِ اسلامی که همیشه هم در نوسان است و دلبخواه، جایگزین آن «جناح دیگر» میشود، فلسفۀ وجودی خود را، یعنی مبارزه در راه آزادی و خیرهمگانی را در عمل نفی کرده و با پاشیدن تخم یأس در میان مردم، زیانهای جبران ناپذیری به جنبش شهروندی و سکولاریسم میزنند و خواهند زد. اصولاً، سازمان و حزب سیاسی با طرح و تکیه بر خواستههای مردم و تنظیم این خواستهها و مبارزه برای دستیابی به آنهاست که باید به تعریف خود بپردازد و بر چنین اساسی باید چگونگی مناسبات خود را با مردم و حکومت سامان دهد. از آنجا که بیشترینۀ سازمانهای سیاسی سنتیِ موجود، بر پایۀ چنین شناخت کلیدیای شکل نگرفتهاند و ارادهای هم برای دگرگونیهای بنیادین از خود نشان ندادهاند، به ناگزیر تلاش و مبارزۀ آنها برای حفظ وضع موجود منطقی و دریافتنیست. اما پیامدِ ویرانگر این کوششهای پیگیر برای نگهداری وضع موجود، در کنار دیگر آسیبها، این نیز بوده است که شهروندی ایران، پس از سه دهه حکومتِ خونبار آخوندها، با اینکه راههای رهایی ایران و ایرانی را یافته است، نتواند سازمان نوینِ خود را برای حلِ گرههای تاریخی، به وجود بیاورد. نقش بیشترینۀ سازمانهای سنتی موجود در استمرار این تنگناها، اگر نگوییم درست مانند حکومت اسلامیست، اما باید پذیرفت که نقشی بسیار اساسیست.
5. هر سازمان و نهادی که خواستههای شهروندان ایران را به خواستههای خود تبدیل نکند، دیر یا زود با شکست روبرو شده، در بهترین صورت به فرقه و قبیلهای به ظاهر سیاسی استحاله مییابد؛ نمونههای تأسفبارِ اتحاد جمهوریخواهان ملی، جامعۀ جمهوری خواهان دمکرات، جریان رفراندم و همبستگی ملی و هواداران انتخابات آزاد در زمان حکومت آخوندی و ... باید عبرت و محکی برای آسیب شناسی شکست و سازماندهی حرکتهای بعدی بوده باشد که از بخت بد، نبوده است. باری، نزدیکی به گروههای رسوای پشتیبان حکومت اسلامی و تلاش برای همکاری با این نیروها، تنها یأس و رسوایی به بارآورده است و بس. به سخن دیگر، هر کوششی در راه رفاه و خیر همگانی، بدون نقدِ تمام عیار اسلام که هزاران خنجر زهرآگین در آستین دارد، کوششِ نافرجامی خواهد ماند و راه به جایی نبرده و در آینده نیز، نخواهد برد. ترویج توهم اسلامی و یا نادیده گرفتن امالفساد اسلام در تخریب فرد و اجتماع، هستی ما را در تنگنای نیستی انداخته است. برای نجات ایران و ایرانی، چارهای مگر برداشتن گامهای بزرگ نیست. سازمان و تشکیلات نوین، ناگزیر است که با راستگویی به مردم توهم زده و با پایبندی به صداقت و اخلاق، سمت و سوی حرکتش را برای انجام وظیفههای بزرگ تنظیم کند و آنرا با شجاعت و راستی به همگان توضیح دهد. در غیر این صورت، دچار همان عارضههای فرسایشی خواهد شد که دیگر سازمانهای سیاسی سنتی را به خاک فلاکت انداخته است.
6. مسلمانان حاکم و ناحاکم در ابراز نظرهای خود بیباک هستند و برای اجرای اسلام هیچگونه تردیدی ندارند. جامعۀ شهروندی ایران، بویژه زنان و جوانان و دانشجویان نیز، در مبارزه با اسلام و قوانین انسان ستیز آن توهم کمتری دارند و با توجه به توازن نیروها از هر فرصتی در راه به زانو درآوردن حکومت اسلامی استفاده میکنند. اما بیشترینۀ سازمانها و احزاب سیاسی سنتی به خاطر رواج آموزهها و کلیشههای راکد در میانشان، نه تنها در همیاری با مبارزۀ جامعۀ شهروندی، ناتوانی خود را در حافظۀ تاریخ ثبت کردهاند، که بیشتر از آن، با نزدیکی به آن « جناج دیگر» حاکمیتِ اسلام، خود و مردم را تا کنون به بیراهه بردهاند. خبرها و نوشتههای منتشره در رسانهها و تارنماهای بیشمارِ وابسته به این سازمانهای سنتی، بیشتر در خدمت بقای حکومت اسلامی و تداوم اسلام عمل کردهاند، تا پشتیبانی از خواستههای نوین و روشنگرانۀ شهروندی ایران که در پیِ باززایی فرهنگ ایرانی و به دنبال نابودی اسلام در میهن کهنسال ماست.
7. بیشترینۀ سازمانهای سیاسی موجود، همراه با هموندانشان پیر شده و به گروههایی خانوادگی و قبیلهای استحاله یافتهاند که درک مناسب و روزآمدی از مبارزه با حکومت اسلامی ندارند. جای خالی سازمانی مدرن که بتواند نیازهای آنی و آتی جامعۀ شهروندی را تنظیم، مطرح و دنبال کند، بیش از هر روزگاری، احساس میشود. امروز، که حتا نیروهای حاکم داعیۀ دمکراسی دارند و با تقیه و دروغ و فریب در پی همسوکردن اسلام با دستاوردهای روشنگری هستند، نمیتوان تنها با تکیه بر این امور، خللی در ارکان حکومت اسلامی وارد آورد که خود، بر قرآن و حدیث و سنت، یعنی بر شالودههای خشونت و جهل و خون استوار شده است. به سخن دیگر، نمیتوان بدون نقدِ پیگیر و مبارزه با قرآن و حدیث و سنت، ریشههای خشونت و نادانی و کشتار را از فلسفۀ وجودی اجتماع و هر حکومتی زدود. شهروندی ایران، با رویکرد به فرهنگ ایرانی، این نکتۀ تاریخی را دریافته و زمینه را برای برداشتن گامهای بزرگ و تاریخساز آماده کرده است. اکنون وظیفۀ چهرههای تاریخیست که برای این معادلۀ بزرگ، سازمان و تشکیلاتی درخور و بایسته به وجود بیاورند. اگر در دادگاه دلِ مردم، کاوه همچنان سربلند است، از اینروست که درفشِ آزادیخواهی نبرد بر ضحاک را برافراشت و آنرا به فریدون سپرد. اگر بهرام، در خاطرۀ همگانی مردم ایران، جاودانه عزیز و دُردانه است، از این است که با خطرکردنِ جان، نماد و نمودِ بزرگی سرزمین ایران را که بر شادی و شور و تصمیم و انتخاب استوار بود، از میان شیران گرسنه نجات داد. در اوضاع کنونی و در میان شیران بیشمار درنده و هار، دیگر کاوهای نیست و نمیتواند باشد که در برابرِ تنها یک آدمیخواری با نام ضحاکِ عمامه به سر، برخیزد و نظام وی را که از خون جوانان ما ارتزاق میکند، سرنگون کند. ضحاکِ متکثر در عبای ملا و مکلاهای رنگارنگ، سرزمین ما را اشغال کرده است. در برابر این ضحاک متکثر است که امروز، کاوه نیز، به تکثر در خردِ همگانی جامعۀ شهروندی، با درخواستِ «آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی»، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» حلول کرده است. اینک، اوضاع پر آشوب ایران، فریدونی نیست. اکنون، بهرامی باید که بر رخش دلها زین زند و به پشتوانۀ کاوههای جامعۀ شهروندی، خطر کند و خود، تاج بزرگیِ ایران و جمهوریت را از میان شیران وحشتزای بومی و جهانی، برباید و برهاند. دادگاهِ دل مردم و دادگاه تاریخ، هیچ کمکاری و قصوری را بر هیچکس نمیبخشاید.
8. مردم ایران، برای نخستین بار در تاریخ، حکومتِ نهاد دین را تجربه میکنند؛ تجربهای گرانبها که اگر سازمان داده شود، به رهایی مردم ایران از بندِ هزاران حلقۀ اسلام خواهد انجامید. بازتاب این تجربه، در مبارزۀ مردم و در ادبیات و پژوهشهای شعوری و شعارهای شهروندی ایران، نمودهایی کلی از معادلهای بزرگ را نشان میدهد؛ از سویی تلاش گستردهای برای باززاییِ اندیشههای ایرانی که همخوان و هماهنگ با روح زمانهست، صورت گرفته و از دیگر سو، ارادهای ملی برای بیرون راندن اسلام از ایران پرورده شده که برآن است نقطۀ پایانی بر هزار و چند سد سال جنایت و تحمیق اسلامی، بگذارد.
9. مردم ایران با توجه به تاریخ خود، به اجبار دریافته بودند که بقای فرهنگی آنان در گرو نرمخوییهای ناگزیر است و اسلام نیز آموخته است که از ویژگی انعطاف پذیری ایرانیان، نهایت استفاده و سوء استفاده را بکند و با بهرهبرداری از آن توانسته است در درازای این هزار و چند سد سال، با تکیه بر تقیه و ترویج بردگی و بندگی و کشتار، بر دانایی و دانش و فرهنگِ ایرانی، پردهای سنگین از نادانی و خشونت و خون بیفکند. بی دلیل نیست که شهروندی نوین، در بزرگداشتِ آیینهای ایرانی اصرار دارد، در حالی که هنوز بسیارند تحمیق شدگانی که برای بیگانگانِ بیگانه آیین، بر خود قمه میکشند و سیاهپوش قاتلان خود هستند. برای پالودن این آمیزۀ پر مخاطره، اراده و خردِ همگانی، با تجربۀ ملموسی که برای نخستین بار از حاکمیت اسلام به دست آورده است، برای نجات ایران و ایرانی، پرچم با شکوهِ ایرانگرایی را برافراشته است. ما، میدانیم که با فرهنگ سوزی و کشتار، مسلمانی که نبودیم، شدیم. شیعهای که نبودیم، شدیم. ما میدانیم که با آیین انسان ستیزاسلام و تیغ خونریز قوم و قبیلههای ترک، ایران و ایرانی جز خواری و بیچارگی و کشتارهای همگانی، نصیبی نبرده است. بنا براین، تردیدی نباید داشت که تنها با چیرگی بر این آیین است که خواهیم توانست جایگاهِ درخور و شایستۀ خود را بار دیگر در خانوادۀ پیشرفت و شادی و دانش و فرهنگ و بزرگی بیابیم.
10. بیشترینۀ سازمانها و حزبهای موجود سیاسی بنا بر ساختارهای بینشی و تشکیلاتی خود، قادر نبوده و نیستند که نیازهای شهروندی را برآورند. تلاش برای نزدیکی به این سازمانها، بیشتر از آنکه آنها را مجاب کند، ما را به ناگزیر همرنگِ آنها خواهد کرد. بیشترینۀ این سازمانها، سازمانهایی بسته و مرکزگرا هستند؛ زاده و پرودۀ دوران جنگِ سرد و در کنش و واکنشهای سیاسی، تنها زد و بند با حاکمیت و حکومتهای وقت را آموختهاند و تجربه نیز، نشان داده است که برای سازماندهی اراده و خواستِ شهروندی نوین امروز ایران، کاراییِ چندانی ندارند. در بهترین حالت، کارکردِ این سازمانها خصلتی واکنشی داشته و در میدان سیاست، تا کنون قادر به ایجاد هیچ کنشی جدی و بزرگ نبودهاند. نزدیکی به چنین قبیلههای سیاسی، پیروزیِ در دسترس را بی تردید، دور و دورتر میکند.
11. حرکت و جنبشی ملی، میبایست پیرامون نیازهای شهروندی به تعریف خود دست یابد؛ راه رسیدن به تعریف خود و به سخن دیگر راه رسیدن به هویت و منش خود در مبارزۀ حتا صادقانه برای متحد کردن نیروهای سیاسی موجود نیست، بلکه کوشش برای سازماندهی جنبش میلیونی مردم ایران و خواستههای شهروندی جامعه است و نیز، مبارزه برای معادلهای تاریخی که باید پیرامون محورهای زیر، سامان بیابد:
- ایرانمداری، یعنی باززایی ارزشها و هنجارهای فرهنگِ ایرانی در سیاست، جامعه و حکومت که همخوان و هماهنگ با فرهنگِ معاصر جهانی است؛
- یکپارچگی سرزمینی و رنگین کمانِ فرهنگی ایران، یعنی دوری و پرهیز از قوم گرایی و نقد پیگیر آن و تلاش برای پیدایی شهروندی در سراسر ایرانزمین، بی آنکه حق گفتگو و تحصیل و تدریس و نوشتار به زبان مادری و پدری از شهروندان سلب شود؛
- تکیه بر سکولاریسم که نه تنها خواهان جدایی دین از سیاست و دولت است، بلکه برای جدایی اسلام از جامعه، مانند دوری آخوندها از نظام آموزش و پرورش، تصاحب تمام دارایی های نهادهای اسلامی و موقوفات و برچیدن بساط خرافه پروری امامزاده سازی تازیان و... نیز، مبارزه می کند؛
- و دست آخر، به رسمیت نشناختن هیچ دین رسمی در ایران.
12. برای استقرار دمکراسی و اجرای حقوق بشر، باید زمینههای لازم اجتماعی را فراهم آورد. با وجود ضدِ فرهنگ اسلامی و مماشات و اغماض با این آیین انسان ستیز، کوشش و مبارزه برای استقرارِ دمکراسی و نهادینه کردن حقوق بشر در ایران، همانا آب در هاون کوبیدن است و بس. مسلمان نیز، نمیتواند هم مسلمان بماند و هم برای آزادی و دمکراسی مبارزه کند. مسلمانان خود، ناسازگاری اسلام با آزادی و دمکراسی و حقوق بشر را هر کجا امکانی یافتهاند، با صدای بلند گفتهاند و تاریخ این سه دهه نیز، جز این نمیآموزد.
باشد که ما نیز، در سحرگاه بازبیداری خود، به فرهنگ انسانی خود باور بیاوریم و در راه آن، با خطر کردنهای حساب شده، نبردِ ناتمامِ قادسیه را به پایان تاریخی خود برسانیم!
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen